داستان سام و نرگس
سام پسری 20 ساله و عاشق ورزش رزمی هست. سام تو یه باشگاهی عضو میشه که تو اونجا یه رفیق خیلی عالی به اسم رضا پیدا میکنه.
سام و رضا اونقدر صمیمی شده بودن که دیگه بهم بجای رفیق داداش میگفتن سام و رضا چند بار برای شهرشون افتخار آفرینی کرده بودن ولی رضا افتخاراتش از سام بیشتر بود اخرین باری که رضا به قهرمانی کشور رسید سام به رضا یه هدیه ای داد هدیش یه خنجر بود که معمولا رزمی کارها این هدیه رو بهم دیگه میدن بعد از چند روزی رضا سام رو بخاطر تشکر به ناهار تو خونشون دعوت میکنه که همه ماجرا از این روز شروع میشه سام به خونه رضا میره و وقتی که نرگس خواهر رضا رو میبینه یه چیزی تو دلش حس میکنه. اولش اهمیتی نداد ولی روز به روز اون حس تو وجودش شعله میکشید این حس یک طرفه نبود نرگس هم همون روز به سام عاشق شده بود سام و نرگس هر روز هم دیگه رو میدیدن ولی نمیتونستن علاقه خودشون رو به هم دیگه بگن یه روز نرگس به سر تمرین سام میره و میبینه اون روز رضا مسابقه داشت و تو باشگاه نبود یعنی شرایط برای گفتن همه چی برای سام مناسب بود نرگس هم که آماده شنیدن همه چیز بود با خودش یه گردنبند برده بود به باشگاه تا بعد گفتن سام بهش بده.
سام همه چی رو به نرگس گفت و نرگس هم گردنبند رو بهش داد.
رابطه سام و نرگس زیاد مخفی نموند شاید دو هفته. بعدش اولین کسی که فهمید رضا بود رضا تحملش کم بود یعنی کم صبر بود سام رو به باشگاه برد همون جا با هم حرف زدن سام به رضا گفت که من نرگس رو دوست دارم و رضا هم گفت که اول باید از جنازه من رد بشی بعد. سام تعجب کرد گفت یعنی چی داداش. رضا برگشت گفت که داداش نگو دیگه به من بعدش بلند شد رفت روی رینگ مسابقه خنجر رو کشید بیرون سام هم با تعجب یه لحظه تو جای خودش قفل شد بعدش که فهمید رضا چه کاری میخواد بکنه رفت که جلوش رو دیگه دیر شد رضا خنجر رو تو قلب خودش زده بود و خودکشی کرده بود و چون تو اون صحنه رضا و سام بودن و کس دیگه ای بعنوان شاهد اونجا نبود پلیس سام رو به جرم قتل دستگیر میکنه دادگاه های زیادی بر پا میشه ولی پدر نرگس رضایت نداد و تنها حکم حاکم هم قصاص بود باید سام بالای دار میرفت.
مادر سام بخاطر این حکم سکته کرد و افتاد بیمارستان.
رسید روز حکم اشک تو چشم همه دل تو دل نرگس نیست خودش رو به آب و اتیش میزنه تا پدرش رضایت بده ولی کاری از دستش بر نمیاد سام رو اوردن پدر نرگس دستش رو کشید رو صورت سام و بوسید و بوی رضا را حس کرد.
نرگس زیر درخت نشسته و گریه میکنه سام رو بردن پای چوبه دار سام گردنبند رو میگیره به دستش و میبوسه و میندازه دور گردنش نرگس یه لحظه با دیدن این صحنه از هوش میره مادر سام رو با امبولانس به اونجا میبرن سام روی چهار پایه طناب دور گردنش اشک تو چشم همه حتی پدر نرگس و حاکم .
حکم اومد چهار پایه رو زدن سام ..........
ولی نه تو اون لحظه....
تو اون لحظه رضایت داد پدر نرگس تو اون لحضه رضایت داد همه خوشحال شدن و دست زدن نرگس بهوش اومد تعجب کرد سام رو نمیدید تو اون شلوغی رفت جلو تر دل تو دلش نبود یا جنازش رو میدید یا خودش رو.
هر چی جلوتر میرفت نفسش تنگ تر میشد که اخر خودش رو دید که صحیح و سالم جلوش ایستاده رفت و افتاد رو پاهای پدرش، پدرش رو بغل کرد تشکر کرد که رضایت داده.
سام و نرگس داستانشون با تلخی شروع شد ولی با خوشی تموم شد الان سام و نرگس سه تا بچه دارن دو دختر و یه پسر اسم پسر رو گذاشتن رضا و اسم دخترهاشون رو فاطمه و زهرا.