بنام عشق
بنام عشق های خاکی و پر از غم
داستان آخر سال ۱۳۹۵

مسافر خونه

این داستان رو از جایی شروع میکنم که دو عاشق برای ماه عسل رفته بودن مسافرت و تو یه راه برای استراحت وارد مسافر خونه ای میشن...

روزی، روزگاری دختر و پسری پس از سالها عاشقی و حسرت عروسی میکنن یه عروسی پاک و با شکوه و مجلل بر پا میکنن و تموم دوستا و آشناهاشون رو به این عروسی دعوت میکنن.
اون شب دو نفر هم که قبلا با عروس و دوماد رابطه داشتن هم به عروسی میان و همه چیز از اینجا شروع میشه یه دختر خیلی زیبا و خوش چهره که قبلا هم دانشگاهی پسره بود به مجلس میاد اون دختره با اینکه میدونست پسر یکی دیگه رو داره باز اون پسر رو دوست داشت و عاشقش شد و نقشه های چید برای خراب کردن رابطه این دو تا، تا خودش به اون پسری که میخواد برسه هر روشی رو امتحان کرد ولی موفق نشد تا که روز عروسی محمد و سارا شد یه نقشه خیلی بدی چید واسه این دو تا که در آخر هم ...
شب عروسی تموم شد و پس از چند روز پس از اون شب محمد و سارا تصمیم گرفتن به یه ماه عسل برن تا بقول خودشون پس از مدتی حسرت یه خوش گذرونی کنن.
محمد و سارا راه افتادن برای رفتن به ماه عسل مقصدی انتخاب نکرده بودن همین جوری میرفتن که یهو خودشون رو جلو یه مسافر خونه میبینن و برای استراحت از ماشین پیاده شدن و رفتن داخل مسافر خونه صاحب مسافر خونه یه پیرزن خوش اخلاق بود که سر و صورتش خیلی چروک خورده بود ازش دلیلش رو پرسیدن که چرا به این وضع افتادی پیرزن با ناراحتی جوابشون رو داد و گفت که این مسافر خونه منو به این سکل در آورده و بعد گفت که من فقط 37 سالمه.
بعد دختر و پسره خیلی تعجب کردن که آخه چرا ؟؟!!!
بعد صاحب مسافر خونه گفت کاش نمیپرسیدید که چرا من به این وضع افتادم تو این مسافر خونه.
بازم دختر و پسره گفتن چرا.
دیگه پیرزن هیچی نگفت...
کلید یه اتاقی رو بهشون داد و رفتن به اتاقشون.
تو مسافر خونه به محمد و سارا خیلی خوش گذشته بود و انگار قصد ترک اونجا رو نداشتن یه، یه هفته ای میشد که اونجا مونده بودن و این شرایط هم برای اجرای نقشه اون دختره فراهم شده بود دختر میره و یه نفر رو برای ربودن سارا اجیر میکنه ولی...
ولی داستان خیلی پیچیده میشه.
اون شخص میره به اونجا و چیزی پیدا نمیکنه نه مسافر خونه ای و نه دختر و پسری.
سرنوشت اون مسافر خونه خیلی پیچیده بود اسم اون مسافر خونه، مسافر خونه مرگ بود.
یعنی در حقیقت اصلا مسافر خونه ای تو اونجا اصلا وجود نداشت.
و هر کسی هم که به اونجا میرفت در واقع مرده بود و روحشون میرفت به اون مسافر خونه و تو اونجا ابدی میشدن.
دیگه بعد یه هفته محمد و سارا تصمیم به برگشتن گرفتن ولی انگار یه چیزی جلو راهشون رو میگرفت و نمیزاشت از اونجا خارج بشن دلیلش رو از پیر زنه میپرسن و در جواب اینو میشنون:
شما مردید.
محمد و سارا میخندن و بعد ناباورانه میزنن زیر گریه و میگن یعنی چی پیر زنه در رو باز میکنه و میگه نگاه کنید.
محمد و سارا به بیرون نگاه میکنن صحنه تصادفشون با یک تریلی رو میبینن که نصف شبی همه عوامل امدادی هم اونجا جمع شده بودن ولی خیلی دیر بود برای نجات دادن محمد و سارا چون این دو دیگه مرده بودن.
بعد پیر زن میگه که یادتونه اون روز بهتون گفتم کاش نمیپرسیدید که چرا؟
بعد محمد و سارا گفتن آره، چرا؟
من وقتی که تو اینجا بدنیا اومدم پدر و مادرم مرده بود.
ازش پرسیدن چطور مرده بود؟
گفت: وقتی که پدرم اینجا رو درست کرد با مامانم تازه ازدواج کرده بود و این مسافر خونه سر راهی هم مجوز نداشت یه شب موقعی که منم تازه بدنیا اومده بودم مامورا میریزن اینجا و این مسافر خونه رو روی سرمون خراب میکنن و در اخر جنازه پدر و مادرمو از زیر آوار میکشن بیرون و منم بطور خیلی ناباورانه زنده مونده بودم ولی نه زنده ی زنده نیمی از من مرده بود یعنی هم تو دنیا زنده ها بودم و هم دنیای مرده ها.
بیست سال از اون شب گذشت و من درسمو تموم کردم و واسه دانشگاه که از شهر دیگه ای قبول شده بودم میرفتم ثبت نام که بعد بیست سال این مسافر خونه رو دیدم و اومدم توش و سرنوشتم تو یه لحظه از جلو چشمم رد شد دیگه تصمیم گرفتم نو دنیای زنده ها زندگی نکنم و بیام تو این دنیا زندگی کنم تا شاید زنده های گرگ صفت رو نبینم و با مرده ها همنشین باشم. دلیل زود پیر شدنم هم این مسافر خونه مرگ هست که هر کی میمیره اول میاد اینجا.
بعد آسمونی میشه.
وقتی که محمد و سارا این حرفا رو شنیدن آسمونی شدن و پیرزنه دوباره تنها شد تو اون مسافر خونه.

سلامتی تموم تنهاها
سلامتی تموم خسته ها از زندگی
سلامتی روزهای خسته شبای با اشک
سلامتی تموم عاشقای ابدی

داستان سال 95 رو هم تموم کردیم

سال جدیدتون مبارک