قصه تلخ ناصر و افسانه
شروع یه قصه خیلی تلخ
قصه عاشقی دو جوان عاشق
که زمونه بهشون رحم نکرد همدیگه رو ازهم جدا کرد.
ناصر پسر پاک و واسه عشقش حاضر بود جون بده.
افسانه هم یه دختر پاک و نجیب که تو زندگیش فقط ناصر رو داشت.
اما ببینید کار زمونه رو.
دختر و پسر در سال 92/11/21 باهم آشنا شدن.
ناصر و افسانه هر روز باهم بودن هر روز و شب باهم در ارتباط بودن روزای خوش رو باهم تجربه میکردن.
افسانه سرطان بدخیم داشت اگه عمل نمیشد زنده نمیموند
افسانه در این مورد با ناصر هیچ وقت چیزی نگفت ناصرم در این مورد هیچ چیزی نمیدونست.
رسید اون روزی که داغ به سینه همه گذاشت روزی که به جهنم این دو عاشق معروف شد.
روز قبل این جهنم ناصر به افسانه پیشنهاد ازدواج داد بهش یه گردنبند هدیه داد.
ناصر با دستای خودش گردنبند رو از گردن افسانه انداخت اشک تو چشمای هر دوشون پرسه میزد دختره ناصر رو بغل کرد بعد نشوند جلوش و دستاشو سفت گرفت در حالی که دستای خودش میلرزید به ناصر گفت: ناصرم من.... نتونست چیزی بگه اشک امون نمیداد به هیچ کدومشون بعد ناصر دستای لرزون افسانه رو گرفت بهش گفت که: عزیزم دل من ، من تو رو با دنیا عوض نمیکنم تا اخر دنیا باهاتم حتی گفت که من حاضرم با تو به جهنم برم .
دوباره اشک از چشمای دختره اومد اصلا روز خیلی خوبی بود برای هردوتاشون.
افسانه دستای لرزون خودش رو تو دستای ناصر جا داد سرش رو رو سینش گذاشت و ارامش گرفت چند دیقه ای هیچی بهم نگفتن فقط با چشماشون با هم حرف میزدن برای بار اخر ناصر افسانش رو سفت بغل کرد روی سینش فشرد انگار که هر دو تاشون میدونستن که اخرین دیدارشون هست افسانه با چشمای گریون به ناصر گفت : عزیز دلم ،همه کس من ،...
منو ببخش ،منو ببخش.
بعد خداحافظی کرد دیر وقت بود پسر ازش دوباره چیزی نپرسید ولی بخاطر این نپرسیدنش خیلی پشیمون شد.
فردای اون روز ینی 93/11/21
روز خیلی زجر اوری برای ناصر بود.
ساعت یازده ناصر به افسانش زنگ زد افسانه خودش جواب نداد گوشی رو دوستش برداشت جواب داد دل ناصر ریخت گفت که افسانم کجاست جواب داد نگران نباش افسانت هنوز بیدار نشده خوابیده.
ناصر گفت باشه بعدا زنگ میزنم ناصر با دلهره دو ساعت صبر کرد.
شد ساعت یک دوباره زنگ زد و دوباره دوستش جواب داد این بار دیگه ناصر از دلهره و نگرانی کم مونده بود سکته کنه پرسید دوباره تو چرا جواب دادی.
دختره جواب داد جای نگرانی نیست افسانه فقط یه سرما خوردگی ساده گرفته الان هم تو درمانگاه هستیم. ناصر ازش ادرس پرسید نداد پسر گفت گوشی رو بده دستش نداد گوشی رو قطع کرد و درمانگاه ها رو گشت تا پیداش کنه ولی پیدا نکرد شد ساعت سه دوباره ناصر زنگ زد و دوباره گوشی رو دوست افسانه برداشت ناصر با حرص و عصبانیت پرسید سرش داد زد و پرسید گفت که گفتم افسانم کجاست دختره پشت خط گریه کرد ناصر گفت چیشده فریاد زد گفت چیشده دختره گریون گفت همون بار اولی که زنگ زده بودی تشییع جنازه افسانت بود، گفت افسانت، افسانه شد و رفت.
گوشی از دست ناصر افتاد زمین ندونست که کی به قبرستون رسید خاکش رو پیدا کرد خاکش رو بغل کرد بوسید خاکش رو داشت به سرش میزد گریه میکرد اه و ناله میکرد پدر و مادر دختره از راه رسیدن مادرش اول اومد جلو نشست کنار پسر و دست رو سرش کشید بغلش کرد چیزی نمیگفت فقط گریه میکرد نه بخاطر مرگ دخترش بخاطر این قصه تلخ عشقشون ناصر مادره رو از خودش دور کرد داد زد گفت که بگید این یه دروغه یه شوخی مزغرفه مادره چیزی نگفت فقط گریه کرد ناصر افتاد روی خاک افسانه این بار پدرش اومد جلو و ناصر رو بلند کرد بغلش کرد بوسیدش ازش سوال پرسید گفت که من دخترم رو اندازه تو دوست نداشتم گفت که افسانت رو چقدر میخواستی ناصر جواب داد افسانم همه زندگیم بود اونو با دنیا عوض نمیکنم دوباره فریاد زد که بگید این یه دروغه پدر جواب داد دروغ نیست افسانت اینجاست همین جا زیر پاهای تو زیر این خاک سنگین پاهای ناصر شل شد افتاد روی خاک افسانش همه اطرافیان داشتن گریه میکردن تا حالا چنین صحنه ای رو حتی تو فیلم ها ندیده بودن تو داستانها نشنیده بودن اومدن جلو تا ارومش کنن ولی ناصر اجازه نداد بهش دست بزنن کنار خاک افسانه خوابیده بود روی خاکش رو میبوسید گریه خون میکرد چشماش باز نمیشد پدر افسانه اود جلو تا بلندش کنه بلند کرد ولی ناصر تو بغلش از حال رفت رسوندنش بیمارستان دکترا پرسیدن که چه بلایی سرش اومده همه چی رو تعریف کردن دکترا ،پرستارا، کارکنان بخش هم گریه کردن .
ناصر بهوش اومد سرم رو از دستش کند و از بیمارستان زد بیرون نتونستن جلوش رو بگیرن رفت سر خاکش کنار خاکش خوابید پشت ناصر امبولانس و دکتر و پرستار اومد تن همشون میلرزید موهای تنشون سیخ شده بود ناصر همونجوری مثل یه جنازه کنار خاک افسانش خوابیده بود و گریه میکرد دکتر با تن لرزون اومد جلو با دستای لرزونش نمیتونست ارام بخش بزنه ولی اخر زد ناصر رو بردن به خونه افسانه تو اتاق افسانه رو تخت افسانه خوابوندن وقتی که ناصر بیدار شد تعجب کرد خونه خلوت بود هیچ صدایی نمیومد با تعجب رفت سالن دید که پدر دختره سیاهش رو در اورده ناصر با حرص پرسید که چرا سیاهت رو در اوردی پدره جواب نداد ناصر رفت اتاق افسانه و گردنبند رو برداشت و زد بیرون.
چند ماه زندگی ناصر تو قبرستون بود زندگی پر از درد و عذاب کمر ناصر شکسته شده بود بار اخر مادر افسانه اومد کنارش کیف ناصر رو برداشت و عکس افسانه رو اتیش زد خون تو چشمای ناصر دیده میشد رو سر مادره فریاد زد مادر چیزی نگفت و رفت.
ناصر حتی با افسانش برای بار اخر خداحافظی نکرد .
این ماجرای تلخ هنوز با ناصر هست هیچ وقت فراموش نمیکنه.
شاید این ماجرا برای همه فراموش بشه ولی از دل ناصر بیرون نمیاد.
زندگی ناصر هیچ وقت با خوشی همراه نبوده و نخواهد بود.
دلش از دنیا خیلی پره.
زندگیش رو خراب کرده.
تاریخ شروع عشقشون: 92/11/21
تاریخ مرگشون: 93/11/21
درست یه سال
تو همون تاریخی که اشنا شده بودن.
قرار بود تو همون روزی که افسانه مرد عمل بشه ولی حتی به عمل هم نرسید.
تو همون روز وسط زمستون بارون بارید.
اسمون هم گریه کرد.
ادامه داستان
ناگفته های داستان:
ناصر اون روزا تو یه تیمی فوتبال بازی میکرد.
روزهای اوجش تو فوتبال بود حتی از تیم های بزرگتر هم پیشنهادهایی داشت.
افسانه تو هر مسابقه ای که ناصر داشت دنبال میکرد با شادی ناصر شاد بود با ناراحتیش ناراحت بود.
ناصر یه روز تو تیم کاپیتان شد اشک شوق اومد از چشمای افسانه و ناصر هم از تعجب خندش گرفت و افسانه رو هم خندوند.
بازی شروع شد تو اولین نیمه تیم ناصر سه تا گل خورد بازنده به رختکن رفت همه از تیم تو نیمه دوم ناامید شده بودن حتی دل تو دل دختره هم نبود که اخر این بازی چی میخواد بشه خیلی نگران بود. ولی اینجا ناصر بود که کاپیتانیش رو نشون داد و نتیجه رو برگردوند نیمه شروع شد این نیمه ناصر تو پست مهاجم نوک بازی کرد دو تا گل زد تیم یه روحیه تازه گرفت تماشگرا تشویق میکردن تا حتی تیم یه مساوی بگیره و نبازه.
بعد دو گل ناصر افسانه خیلی خوشحال بود بهش افتخار میکرد.
شد دقیقه 88 بازی یه موقعیت تک به تک افتاد به ناصر دیگه میرفت که گل تساوی رو بزنه ولی دفاع اخر تیم مقابل با حرکتی خشن از پشت ناصر رو زد همه فکر کردن که دیگه این مصدومیت ناصر رو چند ماهی خونه نشین میکنه.
همه تو فکر فوتبال ناصر ولی یه نفر تو فکر خود ناصر که خدایا چیزیش نشه الان بلند شه دیگه داشت گریه میکرد.
وقتی ناصر سرش رو برگردوند و اشکاش رو دید با اینکه خیلی درد میکشید نمیتونست از جاش پاشه ولی یه حسی بهش اومد که یهو بلند شد و افسانه رو شاد کرد.
همه ورزشگاه از تعجب فقط تشویقش میکردند و میگفتن با غیرت.
پنالتی رو هم رفت و خودش زد تا بگه که چیزیم نیس اونو هم گل کرد.
بعد گلش سرمربی تعویضش کرد تا دچار مشکل نشه.
بعد تعویض رو نیمکت ننشست رفت رختکن دکتر تیم هم باهاش رفت ناصر خیلی درد میکشید خودش عمدا رفت به رختکن که افسانه درد کشیدنش رو نبینه دکتر تیم گفت که تاندوم پات پاره شده کاش زود بلند نمیشدی و پنالتی نمیزدی.
ناصر دکتر رو بوسید و گف چیزی نیس درست میشه من اونو دارم دکتر هم خندید و گفت بخدا دیوونه ای دیوونه.
بازی تموم شد و هم تیمی هاش و سر مربی اومدن رختکن یه جشن درست حسابی گرفتن اونجا سرمربی از ناصر خیلی تشکر کرد.
ناصر لباساش رو تعویض کرد و با پای لنگان تا دم در رفت ولی وقتی افسانه رو دید یهو صاف شد درست راه رفت .
سوار ماشین شدن و رفتن افسانه یهو دید ک از پای ناصر خون میاد نگران شد و چیزی نگف گریه کرد یهو ناصر سرش رو برگردوند و دید که داره گریه میکنه اشکاشو پاک کرد و بغلش کرد گف که عزیزم چرا گریه میکنی چیزی شده؟
دختره هق هق کنان برگشت گفت عزیزم..عزیزم..پات..پات..داره خون میاد.
از پای ناصر خون میرفت ولی خودش حس نمیکرد.
ناصر بخاطر اینکه خوشحالش کنه میزنه زیر خنده افسانه تعجب میکنه میگه که دیوونه چرا میخندی برو بیمارستان زود.
ناصر دوباره خندید و گفت چیزی نیست عزیزم درست میشه من تو رو دارم تو خوبش میکنی.
یکم افسانه اروم شد و خندید و گفت دیوونه عاشقتم بغلش کرد و خندید.
روز خوشی بود براشون.
ارزوی افسانه این بود که ناصر یه روز بازیکن بزرگی بشه و تو ایران اسطوره بشه
ولی ناصر نتونست ارزوی افسانش رو براورده کنه بعد رفتنش سخت خنده اومد به لبهای ناصر از تیم جدا شد بی دلیل یه سال با هیشکی حرف نزد تنها موند با خاطراتش تنها موند و بغض کرد یه سال فقط تو قبرستون بود زندگیش پر غصه بود و هس الانم از همون تیم طرفدار داره میخوان که برگرده ولی ناصر اصلا به فوتبال فکر نمیکنه.
ناصر شماره پنج تیم حالا شده یه زنجیر دور گردنش و یه دنیا خاطره خوش ولی یه جدایی تلخ همراهش.
هـــــــــــــــی روزگــــــــــار نفــــــــرین بر تـــــــــــــو
ارزوهاشون رو خراب کردی.
داغونشون کردی رفت.
موند یه ناصر رو یه گردنبندو یه دنیا خاطره.