بنام تمام عشق های جاودانه
شروع یه قصه تلخ دیگه
قصه پرویز و پری
پرویز پسری 24 ساله و پری دختری 23 ساله
این دو جوان باهم اشنا بودن یعنی فامیل بودن پرویز پسر عموی پری و پری دختر عموی او.
این دو از بچگی بهم علاقه داشتن ولی خانوادهاشون باهم رفت و امد نداشتند ولی پرویز و پری با هم رابطه خیلی صمیمی داشتن و به همدیگه خیلی وابسته بودن و همدیگه رو خیلی دوست داشتن.
رابطه این دو خانواده یا بهتر بگم این دو برادر در حد دشمنی بود یعنی هر جا که سایه هم رو میدیدن با تیر میزدن تو این وسط دردهاش رو فقط پرویز و پری میکشیدند برادر با برادر دشمن بود و میشه گفت که رسیدن این دو عاشق به هم ناشدنی بود.
یه روز پرویز از این دشمنی خسته شد و نشست جلو پدرش همه ماجرا رو گفت. گفت که پدر تا کی با برادرت قراره دشمنی کنی تا کی ما باید زجر بکشیم.
پدر پرویز سوال پسرش رو بدون جواب گذاشت و رفت.
 بعد چند روز پری با بغض و اشک اومد کنار پرویز و اونو بغل کرد پرویز هم مات و مبهوت ماند و او هم بغض کرد و پرسید عزیز دلم چیزی شده؟
دختر هق هق کنان گفت: پرویز .. منو.. میخوان..ازت..جداکنن.
پسر گفت: چی....؟ چطور....؟
دختر گفت: دیشب پسر همسایه برا من خواستگار اومد و پدرم هم قبول کرد. میخواد منو به اون پسره بده.
پسر هم کی بود رفیق بچگی هاشون رفیق چندین ساله پرویز.
پرویز و اون پسره طوری با هم رفیق بودن که هرچی میشد باهم درد و دل میکردن ، جیبشون یکی بود، درداشون یکی بود ولی تو یه جا مشترک نبودن تو دلهاشون یکی کینه ای و یکی صاف و مظلوم.
پرویز وقتی حرفهای پری رو شنید رفت همه چی رو رک و راست به پدرش گفت.
این بار پدر پرویز غرورش رو زیر پاش گذاشت بخاطر دل پسرش رفت با برادرش صحبت کنه ولی وقتی رفت موقع برگشت خیلی پشیمون شد بخاطر رفتنش . رفت خونه برادرش و صحنه ای رو دید که نتونست حتی از در خانه برادرش وارد بشه از همون جا برگشت. اونجا دید که پدر پری برای مراسم عقد اماده میشه وقتی اینا رو دید برگشت.
پسرش ازش پرسید که چی شد چرا زود برگشتی چی شد؟ حرف زدی؟ پدر هیچی نگفت تا که پسر خودش رفت و همه چی رو دید بغض و حرص تو قلو پسر جمع شد چشماش سیاه شد و رفت و زد مراسم رو خراب کرد اون رفیق نامردش رو کشید بیرون ولی نتونست حتی بهش دست بزنه چون اون نارفیق فکر همه چی رو کرده بود باخودش ادم اورده بود تا حد مرگ پرویز رو زدن ولی پرویز مقاومت کرد رفت خونشون پدرش وضع پرویز رو دید عصبی شد ماشین رو برداشت پرویز رو سوار کرد رفت به مراسم دست دختر رو گرفت و اورد سوار ماشین کرد از شهر بیرون رفتن پدر ماشین رو به پرویز داد و گفت برید چشمای پرویز و پری پر از اشک شد ، پدرش رو بغل کرد و خداحافظی کرد نمیدونستن بعدش چی میشه اونا رفتن ولی پشت سرشون خیلی چیزا گذشت اون برادر کینه ای پدر پری اروم ننشست مثل دشمنا اومد در خونه برادرش برادرش رو کشید بیرون گفت که بگو کجا هستن.
پدر پرویز گفت: کی؟ چی میگی؟
برادرش برگشت گفت که خودتو به اون راه نزن یا میگی کجان یا... .
پدر پرویز گفت نمیدونم.
برادرش که حرص و طمع جلو چشماش رو گرفته بود دست به بزرگترش دراز کرد و رفت.
بعد یکی دو ماه پدر پری اونا رو پیدا کرد پری و پرویز رو خیلی دنبال میکرد تا خونشون رو پیدا کنه و... . اخر هم پیدا کرد.
پری و پرویز که از هیچی خبر نداشتن واسه خودشون یه زندگی تازه شروع کرده بودن و با هم شاد بودن یعنی تو دنیا غیر هم کسی رو نداشتن.
قرار بود تو این چند ماه اینده. بچه دار بشن حتی اسم بچه رو هم انتخاب کرده بودن که اگه پسر بود میگذاشتن علی و اگه دختر بود فاطمه.
ولی بعد چند روز پدر پری با اون پسره امد خونه پرویز و پری پدر پری دست دخترش رو گرفت و خواست ببرتش ولی پرویز جلوش رو مثل یه مرد گرفت ولی از پشت رفیق بچگی هاش خنجر زد از پشت بهش چاقو زد ولی پرویز همچنان دستای پری رو گرفته بود ولی اون نامرد چاقو رو کشید بیرون و دوباره زد همچنان دستای پری تو دست پرویز بود این دفعه پدر پری اصلحه رو کشید بیرون و با یه تیر کار رو تموم کرد پرویز رو همون جا جلو چشمای پری کشتن پری از شدت ترس و علاقش به پرویز از حال رفت و کار رو برای این دو راحت کرد پری رو سوار ماشین کردن و بردن ولی وقتی که پری بهوش اومد و دید که کجاس زود بلند شد و رفت بیرون که پرویز رو پیدا کنه ولی وقتی که همه چی به یادش اومد از زندگی متنفر شد فکر خودکشی زد به سرش ولی اون پسره اومد جلوش رو گرفت پسره از اول هم پری رو دوست نداشت و فقط بخاطر هوس میخواستش چند ماه با هم زندگی کردن این چند ماه برای پری جهنم بود.
بچه پرویز هم تو این چند ماه بدنیا اومد اسمش رو که قرار بود بزارن علی پری گذاشت پرویز.
پری هر موقع که به بچه نگاه میکرد پرویز رو میدید زندگی به کام پری زهر شده بود پری نتونست از امانت پرویز نگهداری کنه اونو گذاشت پرورشگاه بعدش چند روزی داغون بود و جایی دیده نمیشد تا که یه روز اونو توی دره ای پیدا کردن خودش رو از بالای یه کوه بلند انداخته بود زندگی براش معنی نداشت پدرش بهش خیانت کرد رفیق، عزیزش بهش خیانت کرد جلو چشماش پرویزش رو کشتن اونم طاقت زندگی کردن نداشت و رفت خودکشی کرد.
بعد اون ماجرا پدر پری خودش رو اصلا نبخشید پشیمون شده بود ولی فایده ای نداشت تا اخر عمرش حسرت کشید افسرده شد زنش ترکش کرد تنها موند اخر اونو هم گوشه خیابون جنازش رو پیدا کردن کسی پیداش کرد که سالها پیش دست روش بلند کرده بود اره برادرش از کنار خیابون جنازش رو پیدا کرد براش گریه کرد و بغلش کرد بلکه تنها کسی بود که اونو بغل کرد ولی خودش نفهمید چون دیگه مرده بود همه کارهای کفن و دفنش رو همون برادر بدش کرد.
برادری که واسه پسرش غرور خودشو زیر پاش گذاشت ولی اون یکی برادرش از غرورش دست نکشید و اخرش اه و ناله های این دو عاشق اونو گرفت و گوشه خیابون به شکل فجیحی جان داد.
موند اون نارفیق پرویز اونم بعد پری رفت یه دختر دیگه رو گرفت با اون دختره برای چند مدت خوش بود ولی یه دفعه ای که از خیابون رد میشد یه ماشین با سرعت زیاد بهش زد و فرار کرد ، نمرد ولی از مرگ بدتر شد قطع نخاع شد و افتاد گوشه خونه هر روز آروزوی مرگ میکرد ولی مرگ باهاش قهر بود زنش هم اونو ترک کرده بود تو خونه تک و تنها بعضی وقتها همسایه ها میومدن و بهش میرسیدن پسره خیلی تحقیر شده بود یه پسر قطع نخاعی که هر روز آرزوی مرگ میکرد ولی مرگ حتی به روش هم نگاه نمیکرد که اخرش اونم خودکشی کرد.
تا که روزی رسید همه فهمیدن بوی بدی خونه رو گرفته جنازش پر از خون افتاده روی تخت هیچکس نتونست بهش دست بزنه حتی هیچکس نزدیکش هم نشد همونجا موند تا پلیسا و امبولانس اومدن اونو جمع کردن و رفتن.
این قصه هم اینطوری تموم شد.
لعنت به تمام نارفیق های که خیانت میکنن.
لعنت به کسایی که جلو رسیدن عاشق ها بهم رو میبندن.